رشيد الدين فضل الله همدانى

88

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

موجبى كه در تاريخ آل سلجوق « 1 » مسطور و مذكور است ، نظام الملك به وزارت رسيد . عمر خيام به خدمت او آمد و عهود و مواثيق ايام كودكى با ياد او داد . نظام الملك حقوق قديم بشناخت و گفت توليت نيشابور و نواحى آن تو راست . عمر مردى بزرگ ، حكيم ، فاضل ، عاقل بود ، گفت سوداى ولايت‌دارى و امر و نهى عوام ندارم ؛ مرا بر سبيل مشاهره و مسانهه ادرارى وظيفه فرماى . نظام الملك او را ده هزار دينار ادرار كرد از محروسهء نيشابور كه [ 38 ] سال به سال بى تبعيض و تنقيص ممضا و مجرا دارند . و هم‌چنين ، سيّدنا از شهر رى به خدمت او رفت و گفت الكريم إذا وعد وفا . نظام الملك گفت توليت رى يا از آن اصفهان اختيار فرماى . سيّدنا همتى عالى داشت ، بدان مقدار قانع و راضى نشد و قبول نكرد چه توقع شركت در وزارت مىداشت « 2 » . نظام الملك [ از آن به تنگ آمد و او را ] « 3 » گفت يك چندى ملازمت حضرت سلطان نماى . و چون دانست كه طالب وزارت است و قصد جاه و مرتبهء او دارد ، از او احتراز و انحذار مىنمود . بعد از چند سال ، سلطان را از نظام الملك اندك مايهء وحشتى ظاهر شد ، از او رفع حسابات خواست « 4 » . نظام الملك مدتى مهلت طلبيد . سيّدنا [ با ] يكى از اركان دولت گفته بود كه من به دو هفته آن را تمام كنم و هم‌چنان تمام كرد . و روز موعود كه كتاب محاسبه به محلّ عرض سلطان ملكشاه مىرسانيدند ، غلام نظام الملك را با غلام سيّدنا قاعدهء دوستى و اتحاد ممهد و مؤكد بود ، نظام الملك غلام خود را آموخت كه به وقت عرض محاسبه با غلام سيّدنا به گوشه‌اى رويد و تدبيرى كن كه دفتر او را از هم فرو ريزى و اوراق آن را مبتّر و متفرق گردانى ، و من لحظه‌اى او را به مطل و تعلل مىدارم تا تو را آزاد كنم و هزار دينار ببخشم . روز عرض ، غلام ، به موجب « 5 » . مشافهه و مواضعهء خواجه ، آن دفتر را پريشان مبتر كرد . و به وقت عرض ، چندان‌كه سيّدنا مىخواست كه آن را منظم و مرتب گرداند ميسر نمىشد ؛ آن را مبتّر برهم مىزد ؛ سلطان ملول شد « 6 » ، موجب تعلل و اضطراب پرسيد . حسن گفت اوراق كتاب مبتر شده‌اند « 7 » نظام الملك گفت بنده پيشتر عرضه داشته است كه طبيعت او بر طيش و حزن مقصور است و سخن‌هاى او را

--> ( 1 ) . در تاريخ عماد كاتب ( زبدة النصره ، ص 66 ) آمده كه حسن با انوشيروان بن خالد كاشانى هم مكتب بوده است . ( 2 ) . مجمع م : كرد . ( 3 ) . مجمع م . ( 4 ) . مجمع م : چندگاه چنين گويند كه سلطان از نظام الملك جمع و خرج تمام ممالك طلب داشت . ( 5 ) . مجمع د : به موضع . ( 6 ) . مجمع م : چون حسن پيش سلطان درآمد و دفتر بگشاد اوراق نه بر حال خود بود و خواست كه منتظم و مرتب گرداند و ميسر نمىشد چندان دفتر برهم زد كه سلطان ملول شد . ( 7 ) . مجمع م : شده است .